
او دریافت که با پیروی از راهنماییهای نشریات ما و راهنمایش، از تجربۀ فاجعهبارِ یک افشای زودهنگام در امان مانده است.
خودم را در مسیر بیماری و بهبودیام بسیار خوشاقبال میدانم. همسرم هرگز متوجۀ روابط خارج از ازدواج من نشد. هیچگاه بهطور علنی رسوا یا تحقیر نشدم. هرگز بهدلیل موضوعی مرتبط با اعتیاد جنسیام بازداشت نشدم. هیچگاه با همسرِ مردانی که با آنها رابطه نامناسب داشتم، روبهرو نشدم. با این حال، همانطور که یکی پس از دیگری مرزهای شخصیام را زیرپا میگذاشتم، میدانستم آن انسانی نیستم که آفریدگارم میخواست باشم. با این تصور اشتباه که یک مرزِ بیرونی میتواند جلوی برونریزیهایم را بگیرد، باور داشتم که ازدواج کردن مشکلاتم را حل خواهد کرد.
حدود یکسال بعد، دریافتم که خشنود نیستم؛ چرا که به آدرنالین، هیجان، پنهانکاری و جذابیتِ «امر ممنوع» عادت کرده بودم. نمیدانستم که هنوز در چنگال اعتیاد به شهوت گرفتارم و میدانستم نه آن همسری هستم که میخواستم باشم و نه آن انسانی که آرزو داشتم.
در سال ۱۹۸۹ از طریق گروهی که ارتباطی با SA نداشتند، برای نخستینبار اصطلاح «اعتیاد جنسی» را شنیدم و توانستم با تجربههای شخصی که بازگو میکردند، همذاتپنداری کنم. آرامآرام شروع به یادگیریِ بیشتر و جستجوی راهحل کردم؛ البته نه با هدف ترک رفتارهایم، بلکه برای تغییر دادن همسرم؛ چرا که او را مقصر روابطم میدانستم. سرانجام در سال ۱۹۹۱ یک برنامۀ «S» (دوازدهقدمی) پیدا کردم که به من کمک کرد سفر بهبودیام را آغاز کنم. گمان میکنم بهطور شهودی میدانستم زمانی که بخواهم دربارۀ بیوفاییام با همسرم صحبت کنم، باید بتوانم بگویم: «این کارهایی است که انجام دادهام و اینها کارهایی است که برای تغییر رفتارهایم درحال انجامشان هستم: کارکرد قدمها، شرکت در جلسات، داشتنِ راهنما و قطع ارتباط کامل با مردان نامناسب».
درست همزمان با آغاز بهبودیام، از محل کارم مرخصی گرفتم و بهطور موقت حدود ۹ ماه در شهری کار کردم که تقریباً ۱۰ ساعت با خانه فاصله داشت. روزانه 8 ساعت و 4 یا 5 روز در هفته کار میکردم و باقی زمانم را صرف بهبودی میکردم. وقتی احساس آمادگی کردم، یک «تماس ساندویچی» با راهنمایم هماهنگ کردم (به این معنا که درست قبل و بعد از صحبت با همسرم، با او تماس گرفتم).
طبق برنامهریزی، توانستم به او بگویم که در گذشته چه کارهایی انجام داده بودم و اکنون در مورد آنها چه میکنم. بسیار خوششانس بودم که جزئیات را نپرسید. او با هماهنگ کردن جلسات مشاوره، از خودش مراقبت کرد. حتماً مشاور خوبی داشته است؛ چون هرگز نخواست جزئیات روابط مرا بداند.
او از همان ابتدا حامی تلاشهای من در مسیر بهبودی بود؛ حتی امروز هم مرزِ روشنی دارد: اگر من شروع به پردازش کلامیِ موضوعی دربارۀ بهبودی کنم، به من یادآوری میکند که بهجای او با راهنمایم صحبت کنم. من پیش از یافتن SA بارها لغزش و شروعِ دوباره داشتم؛ اما او همچنان از نظر عاطفی و مالی پشتیبان من مانده است.
آنچه در افشاگری درست انجام دادم.
(رجوع کنید به صفحۀ ۳ کتاب معتادان جنسی گمنام):
- ابتدا دورهای از پاکی را گذراندم.
- پیش از اقدام، موضوع را با دقت با راهنمایم بررسی کردم و تیم حمایتی برای خودم داشتم.
- هدفم تخلیۀ احساس گناه برای سبک شدن خودم نبود.
- قصد نداشتم دوباره خودم را در دلِ او جا کنم (عزیز جلوه دهم).
- بهدنبال نمایش قدرت ارادهام نبودم.
- در زمان و مکانی صحبت کردم که او به منابع حمایتی برای خودش دسترسی داشته باشد.
- جزئیات را فاش نکردم.
- با تغییر رفتارها و نگرشها، بهطور روزانه به «جبران خسارت عملی» مداوم ادامه دادم.
سوزی بی.، آمریکا



