I Am the Only Person I Can Change

تنها کسی که میتوانم تغییر دهم خودم هستم و این به اندازه کافی سخت است

من سعی میکنم تا تجربه، نیرو و امید خودم را در مورد نقشی که پدرم روی کی در معتاد جنسی شدن و بهبودی من از آن، ایفا کرد، را به اشتراک بگذارم. به لطف اعتیاد و نقص های شخصیتی، ما هر دو این یک جاده پر دست انداز را طی کردیم.

البته درگیری ها و مسائل، مشکل اصلی نبودند. ما فقط در آن زمان آن را نمی دیدیم. ما در چنگال بازیِ سرزنش گرفتار شدیم، هر کدام به دنبال اصلاح دیگری بودیم به جای اینکه به درون خودمان نگاه کنیم تا خودمان را اصلاح کنیم. سعی می کردیم به جای تمیز کردن حیاط خودمان، حیاط یکدیگر را تمیز کنیم. تغییر دادن خود به اندازه کافی سخت است، اما تغییر دیگران غیرممکن است. در واقع، تغییر خودم بدون تمرین اصول روحانی موجود در SA را، غیرممکن می دانم. اصولی مانند بخشش و پذیرفتن دیگران آنگونه که هستند. "زندگی کن و بگذار زندگی کنند" - راه رسیدن به صلح.

متاسفم که من و پدرمنتوانستیم به این درک مهم برسیم تا زمانی که او بر اثر سرطان درگذشت این اتفاق در سپتامبر ۲۰۰۹ رخ داد. در آخرین لحظات زندگی او بود که نقاب برداشته شد و ما خودمان را در همدیگر دیدیم. دلهای ما در آمرزش و آشتی کامل به هم پیوست. خدا را شکر. چقدر غم انگیز بود اگر او بدون تجربه کردن آن در میگذشت.

اعتیاد من خیلی قبل از اینکه شهوت یا رابطه جنسی را تجربه کنم، شروع شد. با درد و ضربه‌ای شروع شد که بعداً نیاز به تسکین یافتن توسط «داروی» شهوت داشت. این مساله از سنین پیش دبستانی من شروع شد. پدر در دوران اعتیاد جنسی خود، عمیقاً در زندگی من غایب بود و در بیشتر مواقع غیبت داشت و همان طور که در کتاب سفید می‌گوید، به دنبال مشکل بزرگ بود. وقتی در خانه بود، از نظر عاطفی در دسترس من نبود. او به ندرت با خانواده پیوند میخورد، مگر اینکه وقتی ما او را ناراحت کنیم، که او عصبانی می شد. این لحظات وحشتناک بود. یک مثال کامل زمانی بود که او خانواده را به جایی می برد. من در صندلی عقب بودم و با انگشتانم روی تودوزی صندلی می زدم. او در حین رانندگی دور خودش چرخید، صورتش از عصبانیت درهم رفت و فریاد زد: "اگر متوقف نکنی، این ماشین را از جاده خارج می کنم!" دریغ از یک لحظه بی آشوب با بابا! نمی توانستم فکر کنم یا حرکت کنم. مثل برق گرفتگی بود. از شوک بی حس شدم.

اتفاق هایی مانند این باعث شد من به سمت روش های زندگی خود-مراقبتی عقب نشینی کنم و شیوه های حفظ بقا را برای کنار آمدن با زندگی در پیش بگیرم. اعتیاد من از اینجا شروع شد. من به مکانی شاد نیاز داشتم که بتوانم در آن پنهان شوم. من یک خیالباف شدم. فانتزی ها راه فرار من بودند. خوردن اجباری، ترسم را آرام میکرد. بعدها کتاب های علمی-تخیلی مرا به دنیاهای دیگر میبرد. این رفتار همیشگی و عادت من بود، بذر اعتیاد. در سنین پیش از بلوغ، خودارضایی را کشف کردم. من بلافاصله به آن معتاد شدم. اعتیاد در من خیلی زود شکوفا شد. چه آرامشی به همراه داشت. این مساله یک اثر مخدر داشت که مدت ها بعد از انجام دادن آن، ادامه پیدا میکرد. این داروی انتخابی من شد. (توجه کنید که چقدر پدرم در کتاب سفید به اعتیاد جنسی به عنوان یک دارو اشاره می کند.) اینکار بهتر از مصرف اجباری غذا و خیال پردازی بود. اما البته من آن اعتیادها را نیز ادامه می دادم. در این زمان من یک دانش آموز کلاس چهارم معتاد جنسی بودم!

وقتی به سن بلوغ وارد شدم و دختران را کشف کردم، خیال پردازی یک چرخش پیدا کرد و سمت و سوی عاشقانه و وابسته به عشق شهوانی به خود گرفت - سوخت موشک برای بیماری من. من خیلی خجالتی بودم که بتوانم با دخترها صحبت کنم، اما با اطمینان میدانستم که می توانم درباره آنها خیال پردازی کنم. زندگی در ذهنم، مرا در درون خودم به دام انداخت، قادر به یادگیری نحوه ارتباط با دختران نبودم. ترس من را فلج کرد و مراقبت زیادی برای درمان آن ترس انجام می دادم. من از لحاظ عاطفی آسیب دیده بودم و فکر می کردم معیوب و نامطلوب هستم. حتی معتقد بودم که از نظر بدنی زشت هستم. چند دهه بعد متوجه شدم که هیچ کدام از اینها درست نیست. احساس بی کفایتی می کردم و می ترسیدم در معاشرت با دخترها رفتار شرم آوری داشته باشم و طرد شوم. من از رد شدن می ترسیدم. نیاز من به دارو بسیار عمیق شد. وقتی پانزده ساله بودم مواد مخدر را به ترکیب مصرفم، اضافه کردم.

اکنون می دانم که بابا هرگز نمی خواست زندگی من اینطور باشد. او آدم پستی نبود. او از نظر جسمی آزار و اذیتی نداشت. او مهربان بود. او ما را دوست داشت، اما برای ما تجربه عشق و خشم در یک خانه گیج کننده بود. بیماری او، او را غیرمنطقی و واکنشی کرده بود. بیماری من هم، همین کار را با من کرد، اما در درجه ای کمتر، به لطف نحوه بهبودی و تغییر او. هر چقدر هم که می خواست نمی توانست طغیان هایش را کنترل کند. یک بار، زمانی که من نوجوان بودم، او عصبانی شد و من را به خاطر یک تخلف کوچک که اصلاً چیز مهمی نبود، بصورت لفظی مسخره کرد. او پس از آن کار خودش،ویران شد. او در حالی که سعی می کرد به من دلداری دهد از اندوه آن رفتارش گریه می کرد.

به هر حال، فانتزی های وابسته به عشق شهوانی من، به سرقت مجلات دخترانه از فروشگاه سر کوچه، سپس به فیلم ها و ویدئوهای پورنوگرافیک و سپس به ازدواج منجر شد. مانند بسیاری از ما معتادان جنسی، فکر می‌کردم که داشتن یک راه خروج که توسط اخلاق برای تمایلات جنسی‌ام پیشنهاد شود، مشکل را حل می‌کند. اما این کار را نکرد. اکتشافات مکرر توسط همسرم بدون فاصله دنبال می شد. سپس آزار، عصبانیت و خیانت وجود داشت. او فکر می کرد با شخص دیگری ازدواج کرده است. او نمی دانست که من واقعی عاشق پنهان کردن و حفظ رازهایی مانند سکس و معاشقه و تلاش برای برقراری ارتباط اینترنتی است و عاشق این است که دسیسه هایش را برای به دام انداختن سوژه های مصرف تعقیب کند، متلک پرانی کند و رفتارهایی که توسط اجتماع و اخلاق منع شده، را دنبال کند. اعتماد از پنجره زندگی ما بیرون رفت. نمی‌توانستم از بررسی زنان دیگر در مقابل او خودداری کنم. وای. یادآوری اینکه چگونه او را از طرق مختلف آزار دادم، دردناک است. من بسیار سپاسگزارم که مجبور نیستم با همسر فعلی و شریک ارزشمند زندگی ام این کار را انجام دهم.

بارها سعی کردم توقف کنم، اما نتوانستم. من به اعتقادات مذهبی خود نگاه کردم تا شفا پیدا کنم. من کتاب های درمانی و خودیاری را امتحان کردم. فکر می‌کردم می‌توانم توسط کسی یا چیزی، بیرون از خودم درست شوم، بدون اینکه متوجه باشم که این یک تفکر جادویی است. مطمئناً، چیزهای مفید زیادی یاد گرفتم که تا امروز به من کمک می کند، اما دانش و باورها اعتیاد را کنترل نمی کنند. من نمی دانستم که برای بردن باید ببازم. من نمی دانستم که آن اعتیاد می خواهد از طرف من اقدامی انجام می دهد و تمایل به تغییر کاملِ روشم در زندگی کردن، مرا خوب میکند.

در این زمان پدرم از نظر جنسی پاک شده و در حال بهبودی بود. در آن زمان هیچ برنامه ترک اعتیاد جنسی در شهر وجود نداشت. او برای درمان اعتیاد جنسی خود به AA پیوست. او در این مورد چندین سال در AA موفق شد. از طریق AA بود که او اصول بهبودی 12 قدمی را آموخت که قرار بود پایه و اساس معتادان جنسی گمنام شود. او از خانواده مان جبران خسارت کرد، اما آنقدر بی‌تجربه بود که نمی‌توانست به راحتی این کار را انجام دهد. او در این روند احساس خوب ما به یکدیگر را از بین برد. ما هم در این زمینه نقش خود را داشتیم. او سعی کرد قدم دوازدهم را به من برساند با وجود اینکه من آماده نبودم. هرچند من از این تجربه یاد گرفتم. وقتی خودم پاک شدم این اشتباهات را با خانواده ام مرتکب نشدم، هرچند اشتباهات زیادی انجام دادم. در آن زمان، آنچه او داشت را نمی خواستم. در مورد تعریف پاکی اش با او بحث کردم. گفتم بالاخره خودارضایی اشکالی ندارد. فقط باید کنترلش میکردم بعداً فهمیدم که درست و غلط، هیچ ربطی به انجام دادن آن ندارد.

من معتقد بودم که تعریف پاکی که او بیان میکند، بر اساس اعتقادات مسیحی او است. او فارغ التحصیل مدرسه دینی بود و در یک کلیسای محلی همکار کشیش بود. او کار دولتی اش را ترک کرد تا بتواند بدون محدودیت فعالیت کند. زمانی را به یاد دارم که او یک تن فروش ماهر را به خانه آورد و او را به خانواده معرفی کرد. فکر می کنم سعی می کرد به او کمک کند، اما خیلی عجیب بود. تا سالها بعد نمی دانستم او کیست. آیا او را هنگامی که در حال انجام فعالیتهای تن فروشانه اش بود، ملاقات کرد؟ من هنوز نمی دانم. افراد معتاد جنسی می توانند کارهای دیوانه کننده و آشفته کننده ای انجام دهند.

پس از چند سال پاکی جنسی، او به اعتیاد دینی اعتراف کرد و هرگز دوباره به کلیسا نپیوست. حدس می‌زنم که من با الگوبرداری از او این راه را نیز طی کردم. اکنون می دانم که عنوان تعریف پاکی SA نه به اخلاق، بلکه به واقعیت وضعیت بیمار ما می پردازد. وقتی اعتیاد، رفتاری کنترل کننده است، اخلاق نمیتواند موضوع قابل توجهی باشد. به تعبیر کتاب سفید، ما به کل در زمینه ی درستی و نادرستی امور، بی تفاوت شده ایم. در یکی از نوشته‌های غیربرنامه‌ای‌اش، خواندم که او افراد مستقیم و همجنس‌گرا را اساساً در آن چیزی که شبه‌جنس‌گرایی شهوت‌آمیز می‌خواند، یکسان می‌دانست.

با پیشرفت بیماری و دردناک تر شدن عواقب آن، من تلاش های پدر برای نزدیک شدن به خودم را پذیرا شدم. من از توصیه های او استفاده کردم و مانند او به AA پیوستم. در AA، من به مدت پنج سال از رفتارهای جنسی خودداری کردم تا اینکه دوباره لغزش کردم. من هنوز هوس داشتم نمی فهمیدم شهوت اولین نوشیدنی است. احتمالاً من نمی خواستم بفهمم. تمرکز من بر این بود که در حالی که شهوت را نگه می دارم، طبق رفتار مخرب جنسی عمل نکنم. من مثل هر معتاد جنسی خوبی، در انکار بودم. من مثل یک الکلی بودم که مصمم بود کل بطری را ننوشد، فکر می‌کردم که یک استکان کوچک از آن مشکل نیست.

سال‌ها بعد، پس از اینکه شروع کردم به تسلیم شهوت به طور روزانه و، در کمال تعجب، متوجه شدم که دیگر تمایلی به تماشای فیلم‌های مستهجن، خودارضایی یا رفتار جنسی ندارم. وقتی اولین نوشیدنی وجود ندارد، من به اصطلاح برای نوشیدن تحریک نمی شوم.

در آن پنج سال اول در AA، من پرهیز داشتم، هوشیار نبودم. من هنوز دیوانه، هنوز واکنشی و از نظر احساسی مست از درگیری ها و ترس ها بودم. نمی توانستم احساساتم را حس کنم. پر از کینه و عصبانیت بودم. و البته لغزش کردم. بعداً دوباره امتحان کردم و پنج سال دیگر پرهیز کردم و دوباره لغزش کردم. در آن زمان، دیگر برنامه‌های ۱۲ قدمی اعتیاد جنسی در حال اجرا بودند. من پنج سال دیگر در یکی از این موارد پرهیز کردم. اما پذیرفتن به اینکه شهوت اولین نوشیدنی بود هنوز از من فراری بود. من اجازه داشتم تعریف خود را از پاکی بیان کنم و من شهوت را در نظر نمی گرفتم. برای بار سوم لغزش کردم.

آن مرحله بهبودی در اواسط دهه 80 مرا به ناتوانی در برابر شهوت یا تمایل به تسلیم نرساند. این اتفاق نیفتاد تا اینکه در 25 مارس 2014، سرانجام به معتادان جنسی گمنام پیوستم. پنج سال بعد از فوت پدرم بود. از آن زمان که خط قرمزی برای شهوت کشیدم، دیگر هوس رفتارهای مخرب جنسی را نداشتم. ای کاش پدرم زنده بود تا من را در SA ببیند. اگر امروز من را اینجا ببیند، در حالی که در یک کنفرانس SA در ارمنستان صحبت می کنم، شگفت زده میشود! من هم تحت تاثیر قرار میگیرم.

هر بار که یکی از آن دوره های پنج ساله پرهیز را شروع می کردم، احساس می کردم که به آخر خط رسیده ام. اکنون می بینم که انگیزه من ترس از عواقب بد بود. من هنوز در تلاش برای کنترل بیماری خود بودم، به‌جای پذیرشِ تسلیم کامل در برابر آن، در پذیرش برنامه‌ام گزینشی عمل میکردم. من تصمیم گرفتم اقداماتی را انجام دهم یا انجام ندهم، بر اساس آنچه که دوست داشتم انجام دهم یا انجام ندهم - اقدامات نیمه تمام. برای مثال، گرفتن راهنما اما عدم استفاده از راهنما. مانند شروع قدمها، اما توقف در قدم 4، و غیره. من به جای اینکه این برنامه را به یک روش زندگی تبدیل کنم و هر کاری که برای پاک ماندن لازم است انجام دهم، سعی می کردم تا حد امکان کمتر کارهای برنامه را انجام دهم. این یک برنامه به کارگردانی دن بود، نه یک برنامه با کارگردانی نیروی برتر.

٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭

امروز شواهدی دارم که نشان می دهد به ته خط رسیده بودم. اجازه دادم برنامه روی من کار کند. اگر برنامه از بخواهد من را ببیند که به اصطلاح روی سرم ایستاده ام، من اینکار را انجام میدهم و روی سرم می ایستم. اگر کتاب سفید یک دوره پرهیز جنسی با موافقت همسر در زندگی مشترکم از من بخواهد، تا بتوانم از شهوت شفا پیدا کنم، پس چنین کاری را انجام می دهم. اقدامات برنامه می تواند سخت باشد. من یک معتاد هستم. من آنرا سختگیرانه نمیدانم. من می توانم از انجام دادن آن در بروم، یا آن را داروی خودم بدانم. امروز، تفاوت دارد. تا زمانی که در هر روز وضعیت روحانی سالمم را نگه داشته باشم، مبارزه با شهوت را ترک می کنم و حاضرم سختی ها و رنج ها را بدون توسل به داروهای سمی پشت سر بگذارم.

امروز من قبل از رفتار رفتار مخرب جنسی تماس می گیرم یا پیام می دهم، بجای اینکه بخواهم بعد از آن اینکارها را انجام دهم. امروز در جلسات، به جای اینکه مشکل را مشارکت کنم، راه حل را به اشتراک می گذارم. من به طور مداوم قدمها را کار می کنم. من چندین فرصت خدماتی در SA و همچنین برنامه های ۱۲ قدمیِ اعتیاد به غذا و مواد مخدر دارم. من هفته ای یک بار یا بیشتر با راهنمایم تماس می گیرم. من راهنما هستم. برنامه عملکردهای روزانه ام بدون توقف انجام میشود و نصفه کاره نمی ماند.

ازدواج دوم من اکنون که به شهوت آلوده نشده است، به طرز باورنکردنی شگفت انگیز است. همسرم می داند که از رفتارهای مخرب جنسی من در امان است. او به من اعتماد دارد. تا حدی به لطف دوره های پرهیز جنسی ما، شهوت در فضای رابطه ی ما وجود ندارد. کیفیتی از عشق، رفاقت، صمیمیت و اتحاد فیزیکی بین ما وجود دارد که قبل از پاکی نمی‌دانستم بودن آنها امکانپذیر است. اینها نتیجه ی تمرین اصول بهبودی است که پدرم متوجه آنها شد و در کتاب سفید درباره آن اصول نوشت. من دیگر در برابر این ایده ها مقاومت نمی کنم. دیگر قبل از بررسی این ایده ها احساس بی ارزشی ندارم، یا دیگر توسط تجزیه و تحلیل این ایده ها فلج نمیشوم. در بیشتر قسمت های زندگی، خوبم. هیچ یک از آنچه در اینجا توضیح می دهم کامل نیست. این درست تر است که بگوییم در حال رشد هستم. من دیگر منتظر نمی مانم تا زمان که دوست دارم اصول را تمرین کنم. من اقدام می کنم؛ این انجام دادن، شور و شوقی به دنبال دارد. بیشتر اوقات، در هر حالی. گاهی اوقات، زمانی که یک عملکرد پیشنهادیِ برنامه، واقعاً برخلاف آنچه که من دوست دارم انجام دهم، به نظر می رسد، به اراده شخصی متمایل میشوم و مقاومت می کنم. اما طولی نمی کشد که بیدار می شوم و دوباره وارد عملکرد برنامه می شوم.

من معتقدم که ترس من و خدایی کردن من ریشه در عدم تمایل و مقاومت من داشته است. برای اینکه خوب بشوم باید عواقب دردناک ناخواسته بیماری را به طور کامل تجربه می کردم. این چیزی است که باعث شد من تسلیم اصول برنامه شوم. من مجبور شدم با ترس های ناامیدانه خود روبرو شوم. یک روز که افسردگی مرا به عمق ناامیدی کشاند، دعا کردم و به خدا اجازه کامل دادم تا هر کاری که لازم بود انجام دهد تا به زانو دربیایم و تسلیم شوم. منتظر ماندم و فکر کردم که قرار است اتفاق وحشتناکی بیفتد. فکر می‌کردم ممکن است خدا روحم را بشکند و با عواقب وحشتناکی به زمین بکوبد تا دوباره دست به کار شوم. مثل پدر و مادر خشن و تنبیه کننده.

در عوض، من به لبه های پرتگاه افتادم و پایان خودم را شاهد بودم. در آن ترس و وحشت، من دیدم که در آنجا من هدایت شدم. پس از لغزش سوم من بود. من اخیرا ازدواج کردم و رفتنم به جلسات متوقف شد، همینطور هر نوع کار برنامه ای متوقف شدم. شهوت قوی تر شد و پر تکرارتر شد. دوباره دیذن پورنوی اینترنتی افزایش یافت. بی اختیاری من شروع شده بود، پس از آن قسم می خورم، درست مثل دوره های قدیمی در حال اتفاق افتادن بود. من سعی کردم آن را کنترل کنم، اما برای متوقف کردن آن، تخریب و افسردگی تعیین شده است. با این حال من هنوز برای بازگشت به بهبودی در برابر آن مقاومت کردم. من سعی می کردم کنترل کردن و لذت بردن از آن را همزمان داشته باشم

در این زمان می دانستم که برنامه s دیگر برای من کار نمی کند. و بعد فکر کردم: «اوه نه! شاید مجبور شوم به SA بروم و بپذیرم که بابا درست می‌گفت!» همان جا، به طور غریزی می دانستم که باید شهوت را کنار بگذارم. لعنتی! متوقف شدم، نتوانستم آن قدم را بردارم، اما وضعیتم بدتر و بدتر شد. سرانجام متوجه شدم که دوباره در شرف بازگشت به اعتیاد جنسی کامل هستم. این باعث شد همسرم که با این فکر که اعتیاد جنسی من تمام شده، با من ازدواج کرده بود، ویران شود. ایستادم تا زندگی مشترک دیگری را از دست بدهم. نزدیک بود دوباره به ورطه نابودی کیده شوم. لحظه ای از شفافیت مطلق بود. مثل این بود که با یک سطل، آب یخ بروی من بریزند. از وضوح شوکه شدم. در این حالت بیدارشدن، وحشت تمام عیارِ این بیماری را احساس کردم. می دانستم که باید به SA بروم، اما هنوز به تصمیم خود عمل نکرده بودم. روز بعد همسرم به من نزدیک شد. او هیجان زده بود، اما خودش را کنترل نمی کرد. او پرسید که آیا به بازگشت به جلسات فکر می کنم؟ خیالم راحت شد. من آماده بودم.

من به خدا اجازه داده بودم هر کاری که لازم است انجام دهد و او این کار را کرد. به جایی رسیده بودم که خواسته خدا من را مرگ بدهد اما نجاتم بدهد. بجای آن، او چشمانم را به پرتگاهی که به سمت آن می رفتم، باز کرد. برخی از ما عواقب وحشتناکی را تجربه می کنیم، اما من فکر نمی کنم که این عواقب وحشتناک، شبیه همان تنبیه پدر و مادر عصبانی باشد. این راه و روش خدا برای برانگیختن ما به زندگی است که از عشق شدید و میل او به نجات ما ناشی شده است. پاکی ارزش هر قطره خونی را دارد که باید بپردازیم. آزادی ها و لذت های بهبودی به هیچ وجه به سادگی در دسترس ما قرار نمیگیرد.

بنابراین، تسلیم شدن به برنامه، برای من چگونه است؟ برداشتن قدم سوم فقط این نیست که در آن تصمیم بگیرم اراده و زندگی خود را به خدا بسپارم. قدم سوم تسلیم نیست. این قدم فقط یک تصمیم برای شروع یک سبک زندگی تسلیم شده، است. همیشه شاهدهایی از تسلیم شدن وجود دارد و آن ملاک عمل است. اگر هیچ اقدامی وجود نداشته باشد، من تسلیم نشده ام - اقدامی مانند کار کردن با قدمها، مانند خدمت، و استفاده از ابزارهای برنامه.

سپس تسلیم شهوت قابل مشاهده و عملگرا است. در نهایت وقتی تمایل پیدا کردم، نیازی نبود که کسی به من بگوید تماس های تسلیم شهوت با اعضا برقرار کنم یا به آنها پیام بفرستم. در دو سال اول، روزهایی وجود داشت که روزی سه تا پنج تماس داشتم. من سال‌هاست که می‌دانم باید چه کار کنم، بنابراین برایم غریزی است که هر کاری که برای پاک ماندن لازم است انجام دهم. برای من غریزی است که برای کسی که شهوت من را تحریک می کند، دعا کنم. برای من غریزی است که هر چقدر هم که ناراحت باشم، بر طبق خواسته رنجشم، عمل نکنم. وقتی لازم است با راهنمای خود تماس بگیرم، و غیره، واضح است. ساده است، اما آسان نیست. این بیماری همیشه به عقب رانده می شود.

مبارزه با شهوت یک نبرد منجر به باخت است. مثل این است که با یک بوکسور سنگین وزن وارد رینگ شوم. او هر بار مرا ناک اوت می کند. اما اکنون یک برادر بزرگ دارم که به جای من وارد رینگ می شود و آن شیطان را ناک اوت می کند. با این حال، برادر بزرگ این کار را انجام نمی دهد مگر اینکه من هر روز به باشگاه بروم و طوری تمرین کنم که انگار من کسی هستم که وارد رینگ می شود. من باید سهم خودم را انجام دهم. مثل این است که بابا می گفت: "بدون خدا من نمی توانم. بدون من خدا نمی خواهد."

تمرین من تشکیل شده از چیزهایی مانند لحظات سکوت قبل از اینکه من روزم را شروع کنم، خواندن نشریات برنامه، انجام کارهای قدم من، انجام خدمت، دعا، مراقبه، انجام قدم ششم، هفتم هفتم و دهم، رفتن به جلسات، و انجام هر کاری که دستور برادر بزرگ است. من متوجه شدم که وقتی شهوت ضربه می زند، تلاش برای تسلیم کار نمی کند، مگر اینکه من بخشی از سهم خودم را انجام دهم.

پاکی یک چیز است؛ بهبودی یک چیز دیگر است. بهبودی به معنی نحوه مواجه شدن با زندگی در شرایط زندگی است. این بدان معنی است که با نقص های شخصیتی که باعث اختلافات، ترس، گناه، ناراحتی و سایر شکل های مسمومیت عاطفی می شود، چگونه مواجه شوید. اگر من دقت نکنم، مسمومیت عاطفی منجر به سستی و مسمومیت جنسی می شود. مسمومیت احساسی و شهوت همیشه برای من و دیگران درد را به ارمغان آورده است. بنظر می رسد بیماری من به طور مداوم به بهانه ی زنده نگه داشتن خود، همیشه خود را به عنوان امداد و کمک ارائه می دهد. همچنین که نقص های من تحت کنترل قدرت بالاتر من قرار می گیرند و من به آرامی، آرامش را به دست می آورم، بیماری من کمتر می تواند خودش را به من پیشنهاد دهد. با این حال، جمله ای که پدرم میگفت را مورد استفاده قرار میدهم:، "من از شهوت آزاد نیستم، اما من آزاد نیستم که شهوت کنم."

تراز شبانه قدم ده من، برای بهبودی من و رشد صلح در ذهن من، حیاتی است. این تراز کاستی هایی که در من فعال هستند، را به من نشان می دهد. قدم شش جایی است که من مایلم که خدا آنها را حذف کند. قدم هفتم جایی است که از خدا می خواهم که آنها را حذف کند. من فکر می کردم قدم شش به معنای متمایل شدن به متوقف کردن نقص است. من فکر می کردم که گام هفتم به معنای درخواست کردن از خدا برای کمک کردن به من است تا آنها را متوقف کنم. این تفسیرها از طریق ذهن خودخواه من بود. من نمی توانم نقص هایی که در لیستم هستند را کنترل کنم. به همین دلیل من هرگز با آنها به جایی نرسیدم. من به اندازه بی قدرتی ام در برابر نقص هایم در برابر شهوت بی قدرت ام. امروزه من با تمایل از خدا خواسته ام که آنها را از وجود من حذف کنند. سپس از خدا می خواهم که پیش برود و آنها را از من بگیرد، می خواهم خداوند برای من کاری انجام می دهد می کند که من خودم نمی توانم برای خودم انجام دهم. کاری مثل پاک شدن از شهوت. اگر خدا این کار را نکند، آنکار هرگز انجام نخواهد شد. اگر آن را انجام نشود، چیزی برای من برای یادگیری و رشد وجود دارد. من اکنون دعاهای ظاهرا بدون پاسخ را به عنوان فرصت های برای رشد میدانم. مثل دیگران قبل از من، می توانم صادقانه بگویم که من سپاسگزارم که به دنبال بهبودی از اعتیاد جنسی هستم.

در نهایت، فکر می‌کنم باید اشاره کنم که برای اینکه در مسیر بهبودی باقی بمانم و به طور منطقی سالم بمانم، باید از بیرون کمک بگیرم. از آنجایی که دوقطبی هستم، باید تحت درمان قرار بگیرم. درد و جنون بیماریِ روانی، بخش بزرگی از چیزی است که به اعتیاد من دامن زد. آنها مانع از دقت نظر من در برنامه شده اند. می گویند رنجش قاتل شماره یک معتادان است. من در خود و دیگران مشاهده کرده ام که تروما (ترس و وحشت) نیز قاتل معتادان است. همسر من در دوره بهبودی دوازده قدم است. او همچنین در یکی از کلینیک‌های برتر درمان تروما در ایالات متحده کار می‌کند و او با آموزش و تجربه‌اش از این مشاهدات حمایت می‌کند.

از شما برای کمک به من متشکرم. باشد که نیروی برتر شما در نهایت فراتر از انتظار، شما را برکت دهد. باشد که شما همچنان بسوی اصل مطلب، برگردید. بازم میگم هرچی شد برگرد!

دن کی. کالیفرنا، آمریکا
Total Views: 467|Daily Views: 1

Share This Story, Choose Your Platform!