
در ذهن من، عبارت «غمِ خوب» اغلب بهعنوان یک واژۀ تعجبآمیز در کارتون «بادامزمینیها» استفاده میشد. در بیشتر زندگیام از «غمِ خوب» برای بیان شگفتی، ناامیدی یا ناکامی استفاده میکردم؛ بیآنکه به معنای عمیقترِ نهفته در این تعبیر توجه کنم. پیش از آنکه وارد برنامۀ SA شوم «۲۱ اکتبر ۱۹۹۸» (۲۹ مهر ۱۳۷۷)، با انبوهی از غمهای منجمدشده زندگی میکردم. تنها پس از چندبار پیمودن قدمهای برنامه بود که فواید سوگواری را بهتدریج درک کرده و پذیرفتم. دریافتم که گذر از دل اندوه، فرایندی شفابخش و نیکو برای من است.
وقتی ۱۴ ساله بودم، یکی از عموهای نزدیکم دست به خودکشی زد. او قربانی یک اختلال حل نشده به نام PTSD «اختلال استرسی پس از سانحه» پس از جنگ جهانی دوم شده بود. در ۱۶ سالگی برادر بزرگترم که ۲۲ سال داشت، بهطور ناگهانی بر اثر تورم رگ خونی مغز درگذشت. این دو مرگ نزدیک و غیرمنتظره، برای من بهشدت تکاندهنده و اولین تجربههای من از اندوه بودند. احساس میکردم غم، قلب جوان و دردکشیدهام را از هم دریده است. در هر دو اتفاق از نظر احساسی کنترل خود را از دست دادم. از رفتارم شرمنده بودم؛ از دلشکستگیام و از اینکه اشک میریختم. تصمیم گرفتم که از این پس احساساتم را در مواجهه با غم بهتر کنترل کنم.
در طی بیش از پانزده سال بعد، چندیننفر از همسالانم را از دست دادم. دو نفر از صمیمیترین دوستانم، سه نفر از دوستان دوران مدرسه، دو پسرعمو و یکی از همسایههای جوانترم همگی با خودکشی از دنیا رفتند. یکی دیگر از هممدرسهایهایم بهعلت تومور مغزی درگذشت و پنج نفر دیگر در تصادفات رانندگی جان باختند. غم و اندوه به چیزی تبدیل شد که باید سرکوب میکردم. تلاش میکردم درد را به حداقل برسانم و هرچه سریعتر از آن عبور کنم.
نمیدانستم اندوههایی که آنها را ابراز نکرده بودم، در بدن و روانم منجمد شدهاند و من بهتدریج داشتم بیاحساس و سرددل میشدم. طولی نکشید که وقتی میشنیدم کسی مرده یا کشته شده، هیچ احساسی در من برانگیخته نمیشد. بدتر از آن، داشتم کمکم سنگدل میشدم.
وقتی ۳۲ ساله بودم، مادرم درگذشت. او نخستین کسی بود که به خودم اجازه دادم برایش سوگواری کنم. در همان دوران برای برادرم نیز سوگواری کردم؛ کسی که شانزده سال پیش از آن از دنیا رفته بود. احساس آرامش کردم. به خودم اجازه دادم عشق و دردِ از دستدادن اعضای خانواده را احساس کنم. این تجربۀ سوگواری، زمینهساز کار در برنامۀ دوازده قدم در آینده شد. با این حال در آن زمان هنوز به خودم اجازه نمیدادم از نظر احساسی به گذشته یا سایر مرگهای انباشتهشده نزدیک شوم.
جالب اینجاست که پیش از ورودم به برنامۀ SA، هر پاییز حدود دو هفتۀ پایانی اکتبر ) آبان) و گاهی تا ماه نوامبر (آذر(، دچار حالتی میشدم که خودم آنرا «ماه تاریکم» مینامیدم و نوعی افسردگی بر من چیره میشد. حدود ۱۵ سال طول کشید تا متوجه شوم که این اصولاً یک الگوی تکرارشونده است.
سوگواریهای ابراز نشده تقریباً بهمدت ۳۰ سال در درونم باقی مانده بودند. بدیهی است که سوگواری نکردن، به عاملی مؤثر در پیشرفت اعتیاد جنسیام تبدیل شد. پناه بردن به دنیای خیالی، راه فرار و تسکین دهنده من شد.
سرانجام حدود چهار سال پس از شروع بهبودیام در SA، در نُوامبر، با راهنمایم دربارۀ سوگواری شروع به صحبت کردم. او اولین دوست نزدیک من پس از سالها بود. در آغاز، دربارۀ تجربۀ احساس رهایی به هنگام سوگواری برای مادرم صحبت کردم. در گفتوگوهای هفتگیمان، شروع کردم به نام بردن و سپس شمردن خودکشیها و شمار مرگها. از میان شانزده مرگ همسالان در طی پانزده سال، سیزده نفرشان مرد بودند. این موضوع تأثیر عمیقی بر رفتار من گذاشت؛ بهویژه در زمینۀ ایجاد دوستیهای نزدیک با مردان. از روابط صمیمی عقبنشینی کردم. احساساتم را پنهان میکردم و در خودم فرو میرفتم و از افراد، مکانها و موقعیتهای ناراحتکننده دوری میکردم.
متوجه شدم که در طول سالها برای محافظت از خود چیزی ساخته بودم که حالا در بهبودیام آنرا «زره سرامیکیِ محافظ» مینامم. خوشبختانه این زره ترکهایی داشت که اجازه میداد برخی احساسات وارد شوند. با این حال درون این زندان سرامیکیِ ساختۀ خودم، احساساتی چون «گناه، نفرت از خود، پشیمانی، پوچی و درد» حبس شده بودند و من به درون خودم، دور از واقعیت و دور از عشق رانده شده بودم؛ تا جایی که تقریباً کاملاً در درون خودم گم شده بودم. «معتادان جنسی گمنام، ۲۰۳»
در مسیر بهبودی تمرین میکردم که نام افراد را به زبان بیاورم با مهربانی آنها را بهیاد بیاورم، دربارهشان با کسانی که احساس امنیت میکردم صحبت کنم و برای رفتگان دعا کنم. در فرایند سوگواری آموختم که دردِ از دست دادن بهتدریج فروکش میکند تا جایی که تنها عشق باقی میماند.
سوگواری به من کمک کرد تا بخشهایی از اعتیادم، همچنین احساس گناه بازمانده را رها کنم. یاد گرفتم با دیگران مهربان باشم و با ادامۀ کارکردِ قدمها، کمکم خونگرم و با محبت شدم و توانستم ریسک برقراری دوستی با مردان دیگر را بپذیرم.
بر اساس تجربۀ من، سوگواری آغاز، میانه و پایانی باز و ملایم دارد. «من هنوز هم برای دوستان و عزیزانم دعا میکنم.» در کارکرد قدمها، تمایل بیشتری برای تسلیم کردن نواقص شخصیتیام پیدا کردم. روزبهروز بیشتر برای بهبودیام و حتی برای اینکه یک معتاد جنسی هستم، احساس شکرگزاری میکنم.
اکنون هر روزه بیشتر «کاملاً آمادهام» (قدم ششم) تا «اراده و زندگیام را به نیروی برترم بسپارم» (قدم سوم)؛ زیرا میدانم با وجود ترس و مقاومت درونیام، ثمرۀ این کار روابط عمیقتر، عشقی بیشتر و آزادی وسیعتری است «معتادان جنسی گمنام، ۲۰۸» «غمِ خوب»: اکنون میتوانم «با چشمانی باز به دنیا نگاه کنم و آزادانه بایستم» «معتادان جنسی گمنام، ۲۰۵»
جَک هـ.، کالیفرنیا، ایالات متحده آمریکا



