
تا آنکه تنها خدا و من باقی بمانیم.
من بعد از اینکه مرتکبِ زِنا شدم، این برنامۀ دوازده قدمی را از صفر شروع کردم. کارم بهجایی رسیده بود که با خود میگفتم: «یک راهحل سراغ دارم: خودکشی میکنم و بعد تقصیر را به گردن دیگران میاندازم که همهاش تقصیر آنهاست!»
در سال ۱۹۹۲ شخصی مرا با دوازده قدم آشنا ساخت. من هیچ اطلاعی از این فرایند دوازده سنت یا دوازده مفهوم نداشتم. چهار سال دیگر بعد از آن، زمان برد تا تمامیِ آن خدایان دروغینی را که به آنها اعتیاد پیدا کرده بودم، درهم بشکنم: غذا، نقش قربانی را بازی کردن، ترس، مسائل مربوط به SA… که خود فهرست بلند بالایی است.
سوگواری «کنار آمدن با فقدان» به چه معناست؟
سوگواری طبیعی فرآیندی از رشد و روبهرو شدن با واقعیت است. این فرآیند معمولاً با حیرت، خشم، کلنجار، اندوه و پذیرش آغاز میشود و در نهایت به رشد و درونیسازی آنچه یاد گرفتهام، میانجامد یا ممکن است تمام این مراحل یکباره رخ دهند که میتواند بسیار طاقتفرسا باشد.
سوگواری هیچگاه پایان نمییابد. همواره دستخوش تغییر میشود. همواره موجب رشد من میگردد و به من بلوغ بیشتری میبخشد. درد و رنج زمانی بهوجود میآید که نمیخواهم سوگواری کنم و با احساسات دردناک روبهرو شوم؛ چرا؟ چون در برابر واقعیت مقاومت میکردم. روبهرویی با واقعیتِ زندگی همانی بود که به من آموخته بودند تا بیش از همه از آن بپرهیزم.
وقتی از سوگواری اجتناب میورزم، در عوض رنج میکشم. بهیاد میآورم که به راهنمایانم میگفتم: «نه، من جبران خسارت نمیکنم. اول آنها باید درصدد جبران برآیند، بعد من.»
یکی از راهنمایانم گفت: «کدام را ترجیح میدهی؟ اینکه حق با تو باشد یا در آرامش باشی؟» به من آموخته بودند که با تغییر کنار نیایم. کنار آمدن با فقدان به معنای پذیرش تغییر است.
کنار آمدن با فقدان چقدر برای هوشیاری اهمیت دارد؟
هر آن چیزی را که جایگزین خدا کرده بودم، مانعی بود برای رسیدن به هرگونه هوشیاری و بهبودی که به آن نیاز داشتم؛ به عبارت دیگر مانعی برای رشد من بود. در گذشته نداشتن هوشیاری برای من به معنای رشد و بلوغ بود؛ چرا که من با زندگی به شیوۀ خودم مواجه میشدم. خودم خدای زندگیام بودم.
تنها امور ثابت زندگی (بهعنوان مثال) تولد، مرگ و مالیات هستند «که در ذات خود همواره تغییر میکنند». «به عبارت دیگر، تغییر کردن تنها اصل ثابت زندگی است.» و این همان چیزی بود که نمیپسندیدم. همان چیزی بود که از آن دوری میکردم. همان چیزی بود که به من آموخته بودند از آن بپرهیزم؛ زیرا من در پی ثبات، بیدردسری و خوشبختیِ صرف بودم. هربار که در برابر فرایندِ سوگواری مقاومت میکردم، ناخشنود بودم. طلب کردنِ آن خوشبختی و شادیِ مداوم، توهمی بیش نبود.
حال برایم تنها چیزی باقیمانده، رویارویی با واقعیت بود؛ بنابراین شروع به مواجهه با واقعیت کردم. ابتدا بسیار دردناک بود؛ اما درد دوست من شد. هربار که با درد و رنجم روبهرو میشدم، به شکرگزاری نزدیکتر میگشتم. مجبور بودم تظاهر به شکرگزاری کنم و وانمود کنم که سپاسگزار هستم. با این حال تغییری پدید آمد و آن مهم بود. درد دوست من شد و به من نشان داد که روی چه چیزهایی باید کار کنم. دریافتم که حتی چیزهای خوب نیز نیاز به سوگواری دارند، به پایان میرسند، باید دل کَند و آنها را رها کرد؛ منتها من نمیخواستم آنها تمام شوند.
رویارویی با اندوهِ فقدان، کلید اصلی است.
همچنان که با واقعیت روبهرو میشوم، میتوانم بهسرعت از احساساتم عبور کنم و آنها را پشت سر بگذارم. شادی حقیقی در زیستن در واقعیت و پذیرش است. شادی در هماهنگ شدن و رشد کردن نهفته است. اینگونه بسیار سریعتر میتوانم به خوشبختی و شادمانی دست یابم و شادی در رویارویی با درس بعدی نهفته است.
قدمها مرا در این مسیر یاری کردند. هربار که ترازنامه تهیه میکردم، بهویژه قدمهای چهار، پنج و هشت و در قدم نهم به جبران خسارت میپرداختم، داشتم زندگیام را قدم به قدم تسلیم میکردم.
پس از سالیان متمادی، من و رهجوهایم آزمایشی ترتیب دادیم: چقدر زمان میبرد تا قدمها را روی مسئلهای که امروز ما را آزاد میدهد، کار کنیم؟ سی ثانیه! آنها دریافتند که کار کردنِ این قدمها زمان زیادی نمیطلبد. آنچه زمانبر است، مقاومتِ خودِ من در برابر کار کردنِ قدمهاست.
بهیاد میآورم که در سال ۱۹۹۸ در همایش «اس ای-اِسانان» در نیوآرک حضور داشتم. همانجا بود که معجزه رخ داد. وسط یک لابی ایستاده بودم و ترازنامۀ SAو اِسانان خود را با گروهی پنج نفره از مردان درمیان میگذاشتم. افراد بسیاری در لابی در رفتوآمد بودند و برایم اهمیتی نداشت چه کسی میشنود. همانجا بود که معجزه به وقوع پیوست. آنجا بود که خداوند میل به نگه داشتن رنجشها و شهوت را از وجودم زدود. از آن لحظه به بعد، هیچ میلی، مطلقاً هیچ میلی، به حفظ هرگونه خشم، بیصبری، یا عدم تحمل در خود نداشتم. یکراست به درگاه خدا رفتم و گفتم: «بسیار خب، من باید قدمها را کار کنم.»
نوشته شده توسط: همۀ اینها کار خدا بود



